تبلیغات
كانون فرهنگی هنری شهدای علویان مراغه - لبیک یاحسین
 
كانون فرهنگی هنری شهدای علویان مراغه
گسترش زمینه وفرهنگ مطالعه ، ارتقاء سطح فرهنگ جامعه
درباره وبلاگ


باسلام این وب سایت متعلق به كانون فرهنگی هنری شهدای روستای علویان با هدف گسترش سطح مطالعه و ارتقاء سطح فرهنگ وعلی الخصوص فرهنگ اسلامی در سطح جامعه ایجادگردیده است امیدواریم با ارائه نظرات خود یاریگر ما باشید

مدیر وبلاگ : كانون علویان

بسم رب الحسین

بدون مقدمه به دل محبت میزنم. یعنی حسین. سر فصل زندگی هر کسی که خدا برایش خیر و برکت اراده کرده. محبتی که حاضر نیستم با چیزی مبادله اش کنم، حتی لحظه ای...

و قصه دلداگی ما را به حضرتش باید از آن دستفروشانی پرسید که سالهای دور در محله ها با چرخ دستی اجناس فصلی می فروختند. اسمش را یادم نیست ولی تنها فروشنده ای بود که در کنار آن همه جنس به فکر دل منم بود. نوای دلخراش و البته دلنشینش هنوز درگوشم میپیچد. از لباس خانه و شلوار ورزشی و دمپایی بگیر برای تمام سن ها و البته هم زنانه هم مردانه و هم بچه گانه تا قابلمه و کف گیرو... شاید زنگ محرم را او برای دنیای کودکیم به صدا در می آورد. داد میزد. لباس مشکی، پیراهن محرم، پرچم یا حسین و... و ما بچه ها دوان دوان دور چرخ دستی. من پیراهن آستین بلند میخواستم مثل داداشام ولی اندازۀ من نداشت. کلی گریه کردم. بنده خدا فرداش برام یدونه اورده بود. آستین بلند نبود ولی دکمه داشت و روی جیبش عکس سوسمار داشت و من کلی پوزش رو دادم. شاید باورتون نشه ولی الآن اسم اون دست فروش یادم اومد. آقا حبیب. اونموقع وقتی ما بچه ها دور بساطش جمع میشدیم و پرچم سه گوش و پیراهن و ... انتخاب میکردیم. مامانایی هم که اومده بودن میزدن زیر گریه و من فکر میکردم اینا هم واسه اینکه پیراهنی  رو که دوست دارن رو آقا حبیب نداره گریه میکنن ولی الآن بخوبی تجربه کردم این اشک های بی اختیار را و درک میکنم این بغض شیرین را.

آره حسین جان، ذره ذره محبتت رو تو دل ما جا کردی. مفت و مجانی من و امثال من رو ثروتمندترین و بی نیازترین نسبت به مردم کردی.

دورانی که از زیر این علامت به زیر آن پرچم میرفتیم و دعوا میکردیم برای گرفتن بزرگترین بیرق... چه شبهایی که هنوز نمیفهمیدم چرا بزرگتر ها مثل بچه کوچولوها گریه می کنند؟ تاریکی حسینیه را به عزاداران میسپردم و به خیل کودکانی میپیوستم که فضای جلوی مسجد را روی سرشان گذاشته بودند. چقدر تفنگ آپاش بازی میکردیم. خیس خیس که میشدیم بدو بدو میرفتیم توی تکیه. به هوای شام. شامهایی که سه نفر سه نفر با هم شریک بودیم....

چقدر زود گذشت و من چه نا محسوس گرفتارت شدم...

حالا بزرگ شده ام. محوریت زندگی ام شده محرم تو و محبت تو نوکریه تو...

حالا زنگ محرم اتومات از بیشت و هشتم رجب تو قلبم به صدا در می آید. حالا دیگر من از روزها قبل منتظر عرفه هستم و پایان غمت را چهل روز بعد از عاشورا میدانم.

مظهر دنیا پرستی، شکم پرستی است و من مظهر دنیایی بودنم را عاشق قیمه های عزای تو بودن میدانم.

و خوب میدانم این حرفها برای چون منی اندازه نیست. اما من هم با تمام کارهای دون و پستی که انجام داده ام عاشق تو هستم. و دوست دارم آخر کار شهید شوم مثل زهیر، مثل وهب، حر ریاحی و مجید سوزوکی ها... تویی که مرا طلبیده ای و برچسب هیئتی بودن بر پیشانی من زده ای یقیناً شهادت را برای من میپسندی. اصلن اگر مرا دوست نداشتی من چگونه میتوانستم برای بار ششم به پابوستان بیایم. آن هم روز عرفه. هرچند با عرفه انس گرفته ام ، اما زودتر از این روز عزیز با بین الحرمینت انس گرفته ام و اینها همه به لطف شماست و سندی که بتوانم ادعا کنم مرا دوست داری. آنقدری هوایم را داری که نمیگذاری آب در دلم تکانی خورد...

دوبار اول که به کربلا رسیدم قاچاقی از مرزهای ایلام آمدم، قبل از خدمت. بهترین سفر های عمرم بوده و هست. دورانی که هنوز قمه زنی بالاترین عمل مستحبی بود. دورانی که هنوز پول شاخ نشوده بود در حریم شخصی ام. دورانی که هفته ای هشت هیئت میرفتم. کل زندگی ام شده بود هیئت و الآن میپسندم آن دوران را و به یادش خوش میگذرانم.

 یکبار دیگر با کاروان حج و زیارت. در بین الحرمین بودم که گوشیم زنگ خورد. پیغام فوری: عبدالمالک ریگی دستگیر شد. و همانجا به نیابت از امام سید علی و البته رئیس جمهور احمدی نژاد بطور جداگانه دو رکعت نماز خواندم و خواستم از قمر بنی هاشم سر نگونی اهل فتنه را.

و از آن پس اربعین ها گرفتارم کرد. و حالا عرفه. ومیترسم که هنوز کربلایی نشده باشم...

 *****

آری حسین، من وفای به عهدم را طبق فرمودۀ اربابم رضا در زیارت میدانم. هر چند بار گناهم سنگین است و بار نوکریم سبک اما خودت خریده ای و من دیگر پس نمی گیرم... سبک مرا گران خریدی طوری که باورم شده لایق زیارتت هستم...

****

به نیابت از ولی نعتم رضا(ع) و فرزند برومندش جواد(ع) و امامم خامنه ای و تمامی دوستانم، بچه های کانون مجاهدین اسلام و پایگاه شهید باهنر، محمد آقا، علیرضا، علی و بچه های کلاس رزمی و استاد با اخلاقش و به نیابت از بچه های کلاس تدوین و استاد نورانیش و... به نیت همۀ کسانی که زیر بیرق عبدالله بن الحسن با هم گریه کردیم و مداح خوش الحانش، بچه های اردوی جهادی، همسنگری های وبلاگ مجاهدین اسلام عازم کربلا هستم. و مخصوصاً رفقایی که تو این چند سال سعی کردن برن کربلا ولی قسمتشون نشد.

رسمی که دارم و اسمش رو میذارم زرنگی، اینه که اولین سلام هایی که بعد از دیدن حرم نورانی امامانمان میدهم مخصوصاً در بارگاه نجف اشرف متعلق است به تمام این بزرگوارانی که به نیابتشون عازمم. از امام رضا تا خانواده و رفقا. چون به مهربونی همون صاحب حرم قسم که روم نمیشه به جای خودم سلام بدم. اول باید بگم از طرف کی اومدم و گرنه خودم که...

میگذشت از در مسجد نفس آلوده سگی

گذر خویش به دربار تو یادم افتاد...



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
دوشنبه 19 تیر 1396 06:16 ق.ظ
Inspiring quest there. What happened after? Thanks!
دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 11:56 ق.ظ
Oh my goodness! Impressive article dude! Thanks, However
I am encountering troubles with your RSS. I don't understand the
reason why I can't subscribe to it. Is there anybody getting similar RSS problems?

Anybody who knows the answer can you kindly
respond? Thanks!!
جمعه 1 اردیبهشت 1396 12:18 ق.ظ
It's nearly impossible to find knowledgeable people on this topic, however, you sound like you know what you're talking about!
Thanks
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
71084062680533520111.png" rel="shortcut icon">